|
گلی عشق من |
|
|
نرم نرم آب رنگ دنیای سکوت دوست دارم آبی پرواز در نگاه آخرینت بشه یک راز بشه یک دنیا نیاز

دوست دارم بشم غرق دریای سکوت
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:51 توسط آرش جون |
سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه ازتون بخاطر اینکه به وبلاگم سر میزنید متشکرم ارش هستم که بیشتر بچه ها کاظم صدام میکنن ۱۹ سالمه ساکن شیرازم ادمی هستم که چهار سال از عمرم رو به پای یه دختر تلف کردم و الان که یک سال از نبودش میگذره هنوز عشقش از قلبم پاک نشده راستی دو تا عکس پایین سمت چپ عکسای خودم هستن.....
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:43 توسط آرش جون |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 3:37 توسط آرش جون |
بالاخره با هر بدبختی که بود تونستم بهش نشون بدم که چقدر
براش میمیرم اونم خوشبختانه باهام همکاری کرد > سه شنبه هفته قبل منو جو گرفته بود داخل پایانه که دیدمش با دوستش بود چند تا پسر دنبالش بودن اون پسرا دوستای یوسف بودن .یوسف بهشون گفت: که ولش کنن چون که خواهر دوستمه اگر دوستم بفهمه سزای همتونو میده بعد اونا بی خیال شدن فقط یکیشون به من گیر داد که با یوسف حلش کردیم اونوقت خودش هم داشت همه ی اینا رو میدید رفتم پیشش سلام کردیم بهم گفت معدلت چند شده گفتم بعد بهت میگم گفت رشته میاری گفتم آره گفت مامانت بهم گفته تو بهش بگو درس بخونه منم گفتم به خاطره تو هم که شده درسمو میخونم دیدم دو تا شاخ رو سرش سبزشد گفتم چیه؟ گفت هیچی گفتم برید سواربشید تا بریم گفت منتظر دوستم هستم شما برید مشیرمیبینمت زودی رفت هر چی گشتم پیداش نکردم رفتیم چهارراه مشیروایساده بود اشارش کردم اومد سوارشد یه خورده وراجی کردیم تا رسیدیم چهارشنبه و پنج شنبه به همین روال گذشت دوشنبه همین هفته وقتی از مدرسه برمی گشتم با امید سوار اتوبوس شدیم دیدم با دوستش تو اتوبوس وایساده سلام کردیم همچین عرق نشتم بهم گفت کاظم چته؟ گفتم هیچی تو رو که دیدم قلبم افتاد تو پاچم گفت:آخر بهم نگفتی معدلت چند شده گفتم:5/13 گفت:چقدر بد گفتم دیگه چی کار کنم.همچین با ترس گفت:نمی دونم چرا شما پسرا یا ما دخترا وقتی به این سن میرسیم درس خوندنو کنارمیزاریم گفتم در رابطه بامن همین زودیا میفهمی بعد با امید یه سری حرفا دربارش زدم اینکه خیلی دوسش دارمو اینا خودشم فهمید دیگه وقتی حرفا تموم شد رسیده بودم بهش گفتم فردا بیا ببینمت خدافظی کردیم بعد فردا رفتم پایانه امیدودیدم دیگه امید عجله داشت با امید رفتم مدرسه فرداپایانه که رفتم هرچی وایسادم نیومد دیگه راه افتادیم برای مدرسه خیلی حالم بد بود وقتی رسیدیم چهارراه پارامونت پیاده شدیم دیدم یکی داره میدوه طرف من امید بود(راستی یه چیزی یادم رفت بگم:دخترعمه امید همکلاسیش هست) گفتم:امید چته؟ گفت جلوتر داره بادوستاش میره مدرسه اینقدر خوشحال شدم تا تونستم دویدم وقتی رسیدم بهشون دیدم اونور خیابون دارن میرن روشو کرد اینور دید که نفس زنون دارم نیگاش می کنم دست دوساشوگرفت اومد اینور خیابون امیدوعلی ویوسف بهم که رسیدن علی زور شد گفت اگه الان نری حرفتوبهش نزنی آبروتو جلوش میبرم گفتم علی به خدا میدونه ولی علی راضی نشد آقا رفتم جلو انگار پسر شجاع گفتم وایسا تا با هم بریم وایساد رفتم جلو طبق معمول سلام کردیم حسابی با هم حرفامونو زدیم تا چهارراه سینماسعدی دیگه ساعت30/7 دقیقه بود اومدم عقب به علی گفتم بریم داره دیر میشه گفت بریم با علی دویدم وقتی هم که داشتم می دویدم رفتم جلوش براش دست تکون دادم یه دست برام تکون داد وقتی داشتم میدویدم انگار داشتم تو آسمون پرواز می کردم چون که اصلا فکر نمی کردم که یه روزی بتونم باهاش راه برم و از اینجور حرفا بهش بزنم واقعا خدا رو به خاطر لطف و محبتش نسبت به من شکر
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 3:32 توسط آرش جون |
قراره تنهای ما روز جدایی فردا بود
خلاصه فردا واسه ماشروع کل دردا بود فردا قرار بود منو تو از همدیگه جدا بشیم فردا قرار بود همدم گریه ی بی صدا بشیم از تو چه پنهون گل من من خیلی وقته بی تو ام دیروزو فردا نداره برام چه سخته بی تو ام یادش بخیر قلب تو بود بزای من سنگ صبور می خواستم عاشقت کنم هر جور شده حتی به زور حالا که نیستی لا اقل تسکین به قلب من بده اون که نخواست پیشم باشی حالا کجاست صبرم بده؟ چه جوری باور بکنم رقیب من نازت کنه؟ شبا کنارت بخوابه از خواب بیدارت کنه..... یادته که زیر بارون تو دعا کردی بمیرم منم قول دادم که دیگه عکستو بقل نگیرم تو دعات گرفتو مردم اما عاشقم هنوزم با همون یه قاب عکست می گذرونم شبو روزم لحظه های آخر تو میره از یادم به سختی بدرقت اومدم اما دست تکون ندادی رفتی یه دل خوشی دارم هنوز حالا که دارم میمیرم هر وقت که بارون بباره تو رو کنارم می بینم نگا به چشم خیس من به عشق پاکم نکنید رفیق من رفته سفر چند روزی خاکم نکنید شاید خوشش نیاد که من تو خاک و خون پیرهنم مردم چرا اون نمیاد با گل سرخ به دیدنم توقع داشتم میمیرم حداقل نگا کنه حتی نیومد لحظه ای ![]()
با جسم من ودا کنه ودا کنه ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 2:29 توسط آرش جون |
تمام لحظات زندگی به یادم خواهی ماند٬میدانم....... تصاویر از برابر چشمانت میگذرند. بیشترشان زیبایند و دوست داشتنی. حتی بعضی از اونا برات حکم یک نفس رو دارن!روزها گذشتند.زیبا و پرغرور، آرام و بیصدا.حتی روزهای سرد .و حالا دیگه همه اونها به خاطراتی رویا گونه تبدیل شدند و امروز ما رو در حسرت بازگشتشان و این آرزو که کاش لحظات تکرارپذیر بودند، باقی گذاشتند و رفتند. در این شرایط دیگه رویاهایم را دور ریختم، درست زمانی که میتونستم به انجامشان برسانم و همیشه ولی فکر میکنم این طریقه زندگیست.زندگی من و هر کس دیگر.اما تو رویاهای خود را با جدیت دنبال کن و خطر را بپذیر.تو تمام آنها را میدونی اما در حال به یاد آوردنشان هستی.آیا فراموششان کرده بودی؟ (رویاهایت را میگویم.تمام آنچه که تنها متعلق به توست.)شاید،اما ارزشش را دارد. هرچی فکر میکنم نمیدانم که تقدیر دلم چیست...شاید شکستن/هی شکستن و......
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:43 توسط آرش جون |
بچه ها وبلاگی که اسم خودش یا نویسندش غزاله باشه سراغ ندارین؟؟؟اگه سراغ دارین تو رو خدا برام آدرسشو بزارین به خدا خیلی دارم دنبالش میگردم اگه کمکم کنین ممنونتون میشم مرصی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:59 توسط آرش جون |
| ||||||